ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۳۰, چهارشنبه

دروغی بنام انتخابات در جامعۀ دینی

در جامعۀ عقب ماندۀ اسلامی که درواقع اجتماعی است گله وار که توسط مراجع و رهبران مذهبی درمقام چوپان کنترل می شود، به دلیل اینکه اعضاء فاقد فردیت و هویت فردی می باشند، هرگونه حرکت جمعی و رفتار گروهی واکنشی است غیرارادی و بی اختیار و هیچ تصمیمی از سوی افراد هرگز اندیشیده و بررسی و تحلیل نمی شود؛ بلکه فقط و فقط مرجع دینی است که هم تصمیم ساز و هم تصمیم گیرنده است. اساساً انسان در جامعۀ اسلامی درمقامی نیست که بیاندیشد. حتا مرجع دینی، تنها و فقط کلام مقدس و امرالهی را متحقق کرده و به منصه ظهور می رساند. درجامعۀ اسلامی به هر امری از دریچۀ حرام و حلال شرعی نگریسته می شود و ازهیچکس توقع پرسش و خردورزی و جستجوگری و سنجشمداری و در نهایت اظهارنظر و ابرازوجود نیست و انتظار نمی رود جز از بابت تکالیف شرعی و عمل به واجبات و پرهیز از محرمات، دلمشغولی و ذهن مشغولی دیگری داشته باشد. در جامعۀ اسلامی سرنوشت مسلمان و مؤمن را مشیت الهی رقم می زند نه تصمیم و اراده و انتخاب خود فرد. مسبب‌الاسباب اوست! «أباالله ان يجری الامور للمؤمن من حيث يحتسب» يعنی خدا ابا دارد از اينکه از راهی که ما درست می کنيم ‌روزی ما برسد. امام جعفر صادق می گوید:"هر کسی که به غير خدا اميدی پيدا کند، اميدش نااميد خواهد شد. خدا هم قسم خورده که اميدش را نااميد می ‌کنم."
جامعه ای که در آن انسان حق انتخاب داشته باشد آن جامعه، جامعۀ دینی نیست، جامعۀ اسلامی نیست، بلکه جامعۀ انسانی است، جامعۀ مدنی است. آنجا دارالحرب است. جایی است که انسان در برابر خداوند می ایستد و ادعای قدرت و دانش و اراده و اختیار و انتخاب می کند. در جامعۀ مدنی انسان در مقام شهروند، نسبت به خداوند و هر مرجع بیرونی خود را بی نیاز دانسته و اعلام خودمختاری و استقلال می کند.

انتخابات و مشارکت در تعیین سرنوشت خود، امری مدرن و از ملزومات جامعۀ مدنی است. در صورتیکه جامعۀ ایران از دیرباز تاکنون همچنان جامعه ای سنتی و مذهبی بوده و تا فراروییدن به جامعۀ مدنی که بر محور آگاهی و تکلیف و مسئولیت اجتماعی یکایک اعضاء و بر پایه قرارداداجتماعی شکل می یابد، کماکان فاصله دارد. به همین دلیل است که برگزاری انتخابات ها و رأی گیری های بیشمار طی یکصدسال گذشته و کلاً مقوله و موضوع انتخاب و انتخابات از سوی عموم ملت، هرگز به منزلۀ حق تعیین سرنوشت و اساس و بنیاد حاکمیت و تسلط انسان بر زندگی و حیات و هستی فردی و اجتماعی خویش نگریسته نشده و نهادینه و درونی روان فرد و روان جامعه نگردیده است.
زمانی «عمر شریف» هنرپیشه مصری گفته بود رأی عربها هیچ ارزشی ندارد و من می توانم به هر میزان که بخواهید هر رأی را به بهای ناچیز پنج دلار بخرم! 
بر این قیاس می توان گفت تجربۀ سالیان نشان داده است که رأی هر ایرانی ولی دو دلار بیشتر نمی ارزد. به قیمت یک پرس چلوقیمه یا چلوکوبیده که نامزدهای انتخاباتی خرج مردم «گرسنه چشم» می کنند و رأی می آورند.
ارزش و اهمیت رأی و حق انتخاب نزد مردم مسلمان اصلاً شناخته شده نیست. زیرا در چارچوب تفکر مذهبی بخصوص اسلامی و در برابر کلام و امر و حکم و فرمان الهی، هر چقدر گوسفند صاحب رأی و نظر و فکر و حقوق و هویت و فردیت است، مؤمن هم دارای این ویژگی هاست. به همین دلیل در برابر یک وعده غذا به آسانی آینده و سرنوشت خودش را و فرزندان و همسایه و هم میهن خود را به ثمن بخس می فروشد.

انتخابات نه فقط در جمهوری اسلامی، بلکه پیش از آن و در دوران پهلوی و نیز در چند انتخابات دورۀ کوتاه مشروطیت، از بنیاد نمایشی سیاسی و دروغی بزرگ بوده است. این دروغ را هم حکومت ها و قدرت ها بافته و گفته و تبلیغ کرده اند و هم یکایک مردم به خودشان بازگفته و تکرار کرده و باور داشته اند. انتخابات در جامعۀ اسلامی، یعنی جامعۀ ای زیر خط جهل، در حقیقت ادا و اطوار و تقلیدی است مبتذل و ناشیانه از جوامع متمدن و رشدیافتۀ اروپایی. 
فکر انتخابات به مانند بسیاری ارزش ها و مؤلفه ها و مبانی مدرن از عصر مشروطه در میان قلیلی تحصیلکرده و روشنفکر رواج پیدا کرد و همچون بزک و دوزک پیرزالی زشت، دلخوشی گروهی بود که تلاش فراوانی می کردند تا چهرۀ جامعه ای واپس مانده و مذهبی، متشکل از جماعتی مسلمان دینباره و بیمار که دچار فساد خِرد و فلج ذهنی اند و راه ها و ریه های تنفسشان توسط روحانیت شرور و تبهکار شیعه مسدود شده است قابل تحمل گردد.

 انتخابات آزاد به منزلۀ یکی از چهار رکن دموکراسی اما در جمهوری اسلامی به فاز جدیدی ورود پیدا کرد و کاملاً تبدیل شد به مضحکه و معرکه و نمایشی شرم آور و ابزاری برای فریب توده های ناآگاه. در تمام انتخابات هایی که در جمهوری اسلامی برگزار شده، بدون استثناء ملت ایران علیه خود و درضدیت با حق انتخاب و آزادی و به جهت سلب اراده و اختیار و سلب حق حاکمیت بر سرنوشت خود رأی داده و ناآگاهانه پافشاری کرده است. در همۀ انتخابات های جمهوری اسلامی اعم از انتخابات مجلس نمایندگان و شوراها و ریاست جمهوری و مجلس خبرگان، مردم ایران منطقاً و از نظر عقلی بطور کاملاً متناقض، مکرراً به تعدادی آخوند و آیت الله یعنی به دشمنان الهی آزادی، به دشمنان حرفه ای و سوگندخوردۀ حقوق بشر که رسماً لباس کلاهبردارها یعنی عبا و عمامه پوشیده اند رأی داده و آنان را جهت سلطه بر هست و نیست خود انتخاب کرده اند. شیادانی را بر زندگی خود مسلط کرده اند که از صبح تا شب مشغول حیله گری و دسیسه چینی برای فلج و فشل کردن انسانند و برای متوقف کردن انسان از هرگونه رشد و پیشرفت و تحول و تکامل بی وقفه تلاش می کنند.
این بی خبری و ناآگاهی را هنگامی عمیقاً درک می کنیم که می بینیم هیچکس تاکنون به قراردادن صندوق های رأی گیری در مساجد اعتراض نکرده است! مسجد محل سجده و عبادت و بندگی و بردگی و محل اعتراف به بی حقوقی و بی ارادگی و بی اختیاری انسان بر سرنوشت و روزگار و زندگی خود است. قراردادن صندوق های رأی گیری در مساجد بطور نمادین به معنی تمسخر و دهن کجی به حق انتخاب ملت و ساختن مضحکه ای از امر انتخابات است. انتخابات موضوعی سکولار و عرفی و انسانیست و هیچ ربطی به خدا و آسمان و ملائکه و پیغمبر و امام و هیچ امر مهمل و موهومی ندارد.

نهاد انتخابات که خشت اول دموکراسی برآن گذاشته می شود، درجمهوری اسلامی از ابتدا نهادی میان تهی و بی مغز و نوعی عوام فریبی و ظاهرسازی و دروغی بزرگ بوده است. اصل دوم قانون اساسی جمهوری اسلامی حق قانون گذاری را از آن خداوند می شناسد و درهمان آغاز انسان و ارادۀ او را از حاکمیت برسرنوشت خود و جستجوی راه نیکبختی کنار می گذارد و ساقط می کند. این قانون نظام معیشت و نظام تأمین امنیت و تنظیم روابط اجتماعی را نه براساس قرارداداجتماعی و رضایت مردم، بلکه ناشی از شریعت اسلام و احکام از پیش اندیشیده شده و منسوب به عالم غیب و ماوراء و موهوم می داند. گذشته از این، با سازوکارهایی نظیر شورای نگهبان و نظارت استصوابی، اساساً همۀ راههای انتخاب و اِعمال ارادۀ ملت ایران مسدود و اختیارات و حقوق مردم در این عرصه، در یک دایره و چرخش دائمی، به تمامی به ولی فقیه و رهبر رژیم اسلامی واگذارشده است. زمانی که خمینی می گفت اگر سی میلیون بگویند آری من می گویم نه، درحقیقت دامنۀ اراده و اختیار انسان بر سرنوشت خود را از دیدگاه اسلام به روشنی بیان می کرد. مردم درانتخابات های جمهوری اسلامی، آلت فعل و بازیچه و وسیلۀ نمایش مسخره ای بیش نیستند.

ژرفای این نمایش و دلقک بازی و لودگی را برای نمونه در روزهای نزدیک به انتخابات می بینیم. وقتی که نامزدهای دغلکار تعدادی زنکه های پاره پورۀ اجاره ای و کرایه ای آرایش کرده با موهای پریشان را دور خود جمع می کنند و با نمایش آنها، مردم محروم از آزادی و سرخورده و سرکوب شده بوسیلۀ زن ستیزی و حجاب اسلامی را فریب می دهند. یا صبح روز انتخابات تعدادی از زنان بازیگر سریال های مبتذل تلویزیون را از فاحشه خانۀ صدا و سیما بیرون می کشند و در مقابل دوربین ها قرار می دهند تا با نمایش انگشت جوهری شدۀ خود مردم را به شرکت در انتخابات تشویق کنند.( این هنرها را اولین بار روباه مکاری بنام اکبر رفسنجانی رواج داد.)

در کل می توان چنین نتیجه گرفت که انتخابات در جمهوری اسلامی امری بیهوده و پوچ و بی اثری است که فقط و فقط توهّم دموکراسی و توهّم آزادی ایجاد می کند، ولی موجب هیچ تغییر و تحول اساسی در زندگی مردم نخواهد بود. چنانکه طی حدود چهار دهه اجرای نمایش انتخابات در جمهوری اسلامی، کمترین مطالبات جامعه و کوچکترین خواستۀ بخش بزرگی از مردم ایران از طریق حضور و شرکت در انتخابات های متعدد هرگز پاسخ شایسته ای نگرفته است. تبعیض های ناروا همچنان برقرار است؛ اقلیت ها و قومیت ها سرکوب می شوند؛ آزادی مذهب و عقیده وجود ندارد؛ روزنامه نگاران و وب نگاران در زندانند؛ همچنان با حجاب اجباری زنان را و جامعه را تحقیر می کنند؛ و بسیاری اهانت ها و ستمکاری ها و ناروایی های دیگر.
لااقل امروز بعد از چهل سال تجربۀ شرکت در انتخابات های متعدد جمهوری اسلامی، باید دانسته باشیم که تنها صندوق های رأی گیری که می تواند سرنوشت ملت ایران را دگرگون کند، فقط و فقط صندوق هایی است که می توانیم با گفتن «نه» به جمهوری اسلامی، این حکومت الهی و قرآنی و ضدبشر را محترمانه سرنگون ساخته و دست دراز اسلام و آخوند را برای همیشه از زندگی خود و فرزندانمان کوتاه کنیم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۴, پنجشنبه

وقاحت نبوی

سخنگوی وزارت امور خارجه ایران با انتقاد از تمدید تحریم حقوق بشری مقام‌های جمهوری اسلامی توسط اتحادیه اروپا، گفته که «متاسفانه اتحادیه اروپا نشان داده است که درک درست و واقع بینانه‌ای از وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران را ندارد».
بهرام قاسمی روز چهارشنبه ۲۳ فروردین با متهم کردن اتحادیه اروپا به «برخورد سیاسی» افزوده که «جمهوری اسلامی ایران فارغ از این قبیل وارونه نمایی‌ها و جوسازی‌ها به مسیر خود در حفظ و ارتقاء حقوق شهروندان خود بر اساس اصول مترقی اسلامی و قانون اساسی ادامه خواهد داد». پایان خبر

باید یادآور شد که پیغمبر اسلام نیز زمانی که فرمان می داد دست و پای انسان ها را ببرند ( مائده ۳۳ و ۳۸) یا انسانی را تازیانه بزنند (نور ۲) و یا هر حکم جنایتبار دیگری، اگر کسی اعتراض می کرد بلافاصله جواب می داد که:"... کفّار کر و گنگ و کورند و درک نمی‌کنند." (بقره ۱۷۱) 
یادم است سال ۸۹ در بازداشتگاه وزارت اطلااعات واقع در زندان رجایی شهر موسوم به بند ۸ سپاه، چهارنفر که خود را «تیم کارشناسی» می نامیدند ریخته بودند سر من و از چپ و راست می زدند توی سر و صورتم که چرا من در وبلاگم از اسلام انتقاد کرده ام که حکم به بریدن دست و پای انسان ها داده است. می گفتند تو درک نمی کنی که این دستور تا چه اندازه برای سلامتی جامعه ضروریست. البته درستی این منطق و استدلال را به روش یاد شده همانجا به اثبات رساندند! 
امروزهم اگر دست دراز اسلام قدرت یابد و به اروپایی ها، به خانم موگرینی، به فرانسوا اولاند، به خانم مرکل و امثالهم چنگ بیاندازد، معنی و منطق «اصول مترقی اسلامی و قانون اساسی» جمهوری اسلامی را با کتک و سیلی و مشت و لقد و بوسیلۀ شلاق و شوکر و باتوم برقی برای آنان کاملاً قابل درک می سازد.
از دیدگاه مقامات ایرانی لابد اتحادیۀ اروپا هنگامی«درک درست و واقع بینانه‌ای از وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران» پیدا می کند که در شهرهای رم و لندن و پاریس و بروکسل و آمستردام... زندان ها پر از روزنامه نگار و فعال مدنی و فعال سیاسی باشد؛ دور هر میدانی جرثقیلی انسانی را از طناب آویزان کرده باشد؛ سر هر کوچه ای یک نفر را خوابانده و شلاق بزنند؛ توی هر زمین افتاده ای چاله ای حفر کرده و زنی را سنگسار کنند؛ گیوتین آهنبر نصب کنند در هواخوری زندان و دست و پای سارقی را ببرند و از این قبیل وحشی گری ها. 
سخنگوی وزارت خارجه بی شرمی را زمانی به نهایت می رساند که می گوید این مسیر را برای«حفظ و ارتقاء حقوق شهروندان» ادامه خواهند داد.

وقاحت آخوندها و آیت الله ها و علما و فقها و سایر کفتارهای اسلام، بدون شک از جنس کلام الله و آیه های قرآنی است و از ماده ای اهریمنی و غیرانسانی و غیرزمینی ساخته شده، به طوری که نه تنها مردم ایران که هم از درون جامعه و هم از درون وجود خود گرفتار و بیچارۀ اسلام و قرآنند، بلکه حتا روشنفکران و اندیشمندان و دولت مردان و مسئولان سیاسی غربی نیز پس از حدود چهل سال سلطۀ حکومت اسلامی در ایران، هنوز نتوانسته اند به ماهیت واقعی آن پی ببرند و در برابر این بی شرمی موضعی روشن داشته باشند و مقابله ای آشکار و مؤثری را سامان دهند. این بیانیه های بدون پشتوانۀ اجرایی که ارگان ها و سازمان های مدافع حقوق بشر صادر می کنند و تحریم های بی خاصیت و رفتار کجدار و مریز و کاسبکارانۀ دولت های اروپایی قادر نخواهد بود که حتا یک گام جمهوری اسلامی را از اعمال ضدبشری خود به عقب براند. واقعیت این است که اروپایی ها نه فقط به گونه ای جدی و با صداقت مردم ایران را در مبارزه خود با رژیم اسلامی یاری نمی کنند، بلکه از پیشروی خزندۀ قرآن و اسلام به زندگی خود نیز غافلند.
مردم جوامع آزاد اروپا و آمریکا نتیجۀ مماشات با اسلام و حکومت اسلامی را مانند طعم غذایی که فردی جذامی می پزد، سالها سال بعد خواهند چشید.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه

رویاهای رسولانه

18+

در قرآن و در روایت های اسلامی تا آنجا که این قلم می داند، دستکم دو مورد هست که جبرئیل بطور مستقیم و آشکارا واسطۀ جماع بوده و کار و فعل دیگران را به گردن گرفته است. یک مورد زمانی است که جبرئیل بر مریم مادرعیسی فرود می آید:
پس روح خود را به سوى او فرستاديم تا به [شكل] بشرى خوش‏ اندام بر او نمايان شد. (سورۀ مریم آیه ۱۷)

البته امروزه کسی نیست که نداند مریم را ذکریا آبستن کرد. 
در این باره آورده اند:"هنگامی که مریم به سن بلوغ رسید او را به نزد ذکریا در بیت المقدس بردند تا در آنجا به عبادت پروردگار مشغول باشد. ذکریا حجره ای در آنجا به او اختصاص داد تا وی بتواند با فراق بال و خاطری آسوده به راز و نیاز مشغول باشد. زکریا گه گاه به حجره وی سرکشی  می کرد و نیازهای او را برآورده می ساخت."

این داستان وقتی هیجان انگیز می شود که بدانیم ظاهراً در آن روزگار مریم خیلی خاطرخواه داشته، بطوری که تعداد زیادی توی صف ایستاده بودند که ترتیبش را بدهند:
"البته افراد دیگری غیر از حضرت زکریا(ع) هم داوطلب نگهداری از حضرت مریم بودند و می‌خواستند این افتخار را نصیب خود کنند. از این‌رو برای انتخاب شدن شخص نگهداری‌کننده، از طریق قرعه کشی و با استفاده از قلم‌هایشان، قرعه به نام حضرت زکریا زده شد." 
خلاصه اینکه: "مریم در حجرۀ خویش همچنان به پرستش پروردگار مشغول بود تا اینکه روزی جبرئیل بر او نازل گردید. مریم نخست از حضور او سخت بیمناک شد، امّا جبرئیل خود را به او معرفی نمود و به او گفت هراسی به دل راه مده که من جبرئیل فرستادۀ خداوند هستم و آمده ام تا پیامی را از جانب او به تو برسانم. بزودی به قدرت خداوند تو فرزندی را به دنیا خواهی آورد که مقدر است تا در جهان و جهانیان تغییرات فراوانی صورت دهد. مریم گفت چگونه ممکن است که از من فرزندی بدنیا آید در حالی که هیچ مردی مرا لمس نکرده است. جبرئیل گفت این خواست خداست. و خدا قادر به انجام هر کاری می باشد. پس از رفتن جبرئیل مریم احساس کرد که تغییراتی در وی به وجود آمده است و علائم بار داری در او ظهور نمود!" 
همچنین گفته اند: "مریم در خود مسجد منزل کرده بود، و هر وقت حیض می شد از آنجا بیرون شده به خانه زکریا می رفت و چون پاک می شد دوباره به مسجد بر می گشت. تا آنکه روزی که پرده ای دور خود کشیده بود تا غسل کند، ناگهان جبرئیل به صورت مردی جوان و امرد و زیباروی بر او درآمد. مریم به خدا پناه برد." 

شاید نتوان بطور دقیق گفت که نقش جبرئیل در اینجور قضایا چیست؛ آیا بُزبلاگردان است، عوامفریبی و پوششی مقدس برای کارهای کثیف است، نوعی پااندازی الهی است؟ هر چه هست تعبیر «واسطۀ جماع» برای فرشتۀ خدا در اینگونه موارد مناسب به نظر می رسد.

جبرئیل در قالب زیباترین مرد عرب

اما مورد جالبی که بهانه و موضوع اصلی این یادداشت است، زمانی است که جبرئیل به شکل دَحیه کلبی که "در حسن و زیبارویی ضرب المثل بود" ظاهر می شود و با رسول الله نَرد عشق می بازد. 
دربارۀ وی گفته اند:"دحیه بن خلیفه الکلبی از اصحاب مشهور پیامبراکرم و از زیباترین مردان زمان خود بود و جبرئیل گاه به صورت او بر پیامبرخدا نازل می‌شد. 
چنان که ابن بابویه-علیه الرحمة- از امام صادق علیه السلام به سند معتبر روایت کرده است که روزی ابوذر بر پیغمبر گذشت، جبرئیل به صورت دحیه کلبی در خدمت آن حضرت به خلوت نشسته و سخنی در میان داشت. ابوذر بگذشت. 
جبرئیل گفت:"یا رسول الله! ابوذر بر ما گذشت و سلام نکرد. اگر سلام می‌کرد ما او را جواب سلام می‌گفتیم." 
چون جبرئیل برفت ابوذر بیامد. 
حضرت فرمود:"ای ابوذر چرا بر ما سلام نکردی؟"
ابوذر گفت:"چنین یافتم که دحیه کلبی در حضورت بود و برای امری او را به خلوت طلبیده‌ای. نخواستم کلام شما را قطع کنم."
حضرت فرمود:"جبرئیل بود."!

خیلی واضح است که ابوذر بی خبر و سرزده می رسد و زمانی که می بیند پیغمبر با دحیه کلبی به بوس و کنار نشسته، روی بر می گرداند و بی درنگ محل را ترک می کند. انگار نه انگار که چیزی دیده است.
روایتی نیز با همین مضمون هست که در کتاب غایة المرام سید هاشم بحرانی آمده است و ترجمه آن به شرح زیر است:
از ابن‌عباس نقل است: رسول‌الله در خانه‌اش بود، صبح علی بن ابی طالب بر او وارد شد و دوست داشت کسی بر او پیشی نگیرد. پس داخل شد در حالی که نبی در صحن خانه بود به طوری که سرش در دامن دحیه خلیفه کلبی بود. 
پس علی گفت:"سلام بر تو، رسول‌الله چگونه صبح کرد؟" 
دحیه گفت:"به نیکی"!

درضمن از قبل می دانیم که رسول الله اینکاره هم بوده و در زمانی که خودعلی نوجوان بوده و در کنار وی می خوابیده، محمد بدن خودش را به او می مالیده است. علی در نهج البلاغه به این امر اعتراف می کند.
اما برگردیم به اصل موضوع: 
درست است که ابوذر مؤمنِ خل و چلی بود که تمام خرافات و مهملات پوچی که محمد به هم می بافت، مثل وحی و غیب و قیامت و بهشت و جهنم و ملائک و هزار لاطائل دیگر را واقعاً باور کرده بود؛ به طوری که ممکن بود مانند مؤمنانی که از فرط ایمان بینایی خود را از دست داده اند به چشمان خود و آنچه در روز روشن می دید باور نداشته باشد، حتا این امکان هست که بدلیل همین ایمان کور توهّم بزند و واقعاً در قامت دحیه کلبی چیز موهومی بنام جبرئیل را ببیند؛ اما محمد دیگر شورش را درآورده و ابوذر را واقعاً خر فرض کرده که برای رفع و رجوع گندکاری خود می گوید دحیه کلبی جبرئیل بود! این کار توهین به شعور ابوذر است که با فروتنی و بزرگواری سریعاً محل را ترک می کند و هرگز هم به روی خود نمی آورد که چه دیده است.
در هر صورت تصور صحنۀ هیجان انگیزی که ابوذر شاهدش بوده، امروز برای ما چندان دشوار نیست. چیزی باید بوده باشد شبیه صحنه های پورنو و سکس همجنس گراها در مجلات و ویدئوها و سایت های این افراد. 
با اندکی تخیل می توان آنچه را که ابوذر دیده اینگونه توصیف و تصویر کرد:
رسول الله در حال بوسیدن... رسول الله در حال لیسیدن... رسول الله در حال خوردن... رسوال الله روی دحیه کلبی... رسول الله زیر دحیه کلبی... 
لحاف پر قو، چه به زیر، چه به رو!
---------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۶, پنجشنبه

شاعرملیِ بیگانه پرست!

ادیب برومند نظم نویسی که یک عمر واژۀ «استاد» را بجای صفتِ به واقع زیبنده تر «سیّد» به اسم خود سنجاق کرده بود،عاقبت چندروز پیش مرد. او در سراسر عمر طولانی خود با صدور سروده هایی بنام ایران و وطن و میهن و با ژست ملی گرایی و میهن پرستی، همزمان در مدح وحوش بیابان های عربستان شعر می سرود. او در جنب اشعاری که ملی و میهنی خوانده می شد، از دشمنان ایران و ایرانی و از دزدها و آدمکش های مدینه هم ستایش می کرد. او به رغم ظاهری اتوکشیده و اروپایی که یک لحظه از کراواتش جدا نمی شد و با دک و پزی مدرن و قیافه روشنفکری، در باطن اما مانند بسیاری از همقطاران خود در جبهۀ ملی، صاحب افکاری به غایت مذهبی و خرافی و پسمانده و ارتجاعی بود. او در پوشش فریبندۀ کراوات و با اشعار صدمن یک غازی که فرت و فرت صادرمی کرد، برای مذهب و آیین ضدبشر آخوندهای بی فرهنگ، چهره ای فرهنگی و انسانی و موجه می ساخت و در سایه سروده هایی به ظاهر ملی و میهنی به ایرانیان ساده اندیش قالب می کرد.
دوگونه شعر سرودن به لحاظ درونمایه، یعنی شعر آیینی و شعر میهنی که او در کارنامه اش فراوان دارد، آنهم آیینی که در جای جای معنی و محتوایش کینه توزی و دشمنی با همان میهن موج می زند، همزمان از یک تن پذیرفته نیست؛ مگر آنکه در خوشبینانه ترین تصور و تعریف حکایتی باشد از شاعری اگر نه متقلب و مزور، بلکه دوفکری و روانپاره و بیمار.
ادیب برومند از زمره ایرانیان بیگانه پرستی بود که «ایران اسلامی» یا دقیقتر «ایران شیعی» را جانشین مناسب و شایستۀ «ایران ساسانی» می دانند؛ بدون آنکه در این خصوص به مباحث تشریحی و توضیحی روی آورد و نظریه پردازی کند. وی بطور غیرمستقیم در سروده هایش کوشیده است از منظر تاریخ، همنشینیِ ناگزیر ملتی شکست خورده با دشمنان متجاوز و خونریزش را امری طبیعی جلوه دهد و پیوند غیرممکن این دو را که با خصومت و اصطکاک دائمی خود بیشترین هزینه و انرژی را از ایرانیان گرفته و مایه سیه روزی و فلاکت تاریخی ما بوده است، لازم و ضروری نشان دهد.

روزنامۀ اطلاعاتِ آخوندها در تاریخ ۲۵ اسفند ۹۵ می نویسد: " به‌ راستی كه شور ايران‌ دوستی استاد از شعور انسانی و انصاف مسلمانی او نكاسته و هرگز وی را به ورطۀ ميهن‌ پرستی كور و نكوهيده نيفكنده بود."
در این سخن تلویحاً آرزوی داشتن ایرانی پیراسته از پلیدی آخوند و اسلام «میهن پرستی کور و نکوهیده» بشمار رفته است. 
آخوند سیّدمحمود دعایی مدیرمسئول روزنامۀ اطلاعات درهمین شماره و به مناسبت درگذشت ادیب برومند می نویسد:
ما در روزنامه اطلاعات افتخار داشته‌ايم كه دهها سرودة ميهني ايشان را در دسترس علاقه‌مندان بگذاريم؛ اما هرگز از سروده‌هاي آييني ايشان غافل نبوده‌ايم. اشعاري از ايشان كه به همت همسر متدينشان (رحمه‌الله عليها) در كتابي جداگانه نيز گرد آمده و به چاپ رسيده است كه شامل مواردي از اين دست مي‌شود: توحيديه، چندين سروده درباره ولادت و بعثت پيامبر اكرم(ص)، چند سروده درباره حج، كعبه، غار حرا، نماز، اهل بيت(ع)، به‌ويژه مولي‌الموحدين(ع) كه از ايشان به عنوان «كعبه دلها» ياد كرده‌اند، قصيده بلند و بسيار زيبايي درباره امام صادق(ع) كه شايد واقعا در شعر فارسي بي‌نظير باشد، و البته امام حسين(ع) و قيام عاشورا و بالاخره، به مناسبت اين شب فرخنده، قصيده نسبتا مفصلي كه درباره حضرت حجت(عج) سروده‌اند و به عنوان حُسن ختام چند بيتش را مي‌خوانم: 

مه ز گريبان چرخ، سر به درآورد
شور به دلها پديد، سر به سر آورد
ماه تمام از افق، نقاب فروهشت
نيمه شعبان رسيد و زيب و فر آورد
ماه تمام از فراز عالم بالا
مژده ميلادِ منجي بشر آورد
قائم آل محمد آن كه وجودش
جمله به باغ اميد، برگ و بر آورد
... 
ادیب برومند در سرودۀ دیگری تحت عنوان «گوهر تابان عالم ملکوت» به مناسبت بعثت پیغمبر اسلام در همان روزنامه به تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ چنین آورده است:
...
«محمد» آمد و شد نخلبندِ باغ وجود
درخت دين، به مراعات او جوانه گرفت
به خاکبوس ِ مبارک قدوم فيروزش
خدا فريشتگان را بدو روانه گرفت
به يُمن رحمت پوياي بيکرانة وي
جهان سعادتِ پاياي جاودانه گرفت
هر آنچه طاير قدسي در آسمانها بود
برين درخت همايون نشست و لانه گرفت
ره نجات سپرد آن کسي به سوي بهشت
که تيرِ مهرِ وي اندر دلش کمانه گرفت
سريرِ شهره اميرانِ مار منظر را
ز يُمن بعثت او خيلِ موريانه گرفت
...
در این سروده مقصود وی از «امیران مارمنظر» بی هیچ تردیدی کسری و هرمز و پادشاهان ساسانی است. این تعبیر را ادیب برومند به مقابله با فردوسی می آورد که مسلمانان متجاوز به ایران را " مارخوار اهرمن چهرگان " توصیف می کند.

این چه صیغه ای است که تمامی وابستگان به جریان «جبهۀ ملی» از هر صنف و سلیقه ای - هرچقدرهم که توی سرشان می زنند - بازهم یک جورایی از قدیم الایام چاکر و نوکر و دستبوس آخوندها بوده اند و التماس دعا داشته اند؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۱, چهارشنبه

آتش متعال

در میتولوژی یونان پرومته آتش را از خدایان می رباید و ضمن پیشکش آن به انسان، صنعت را  که آتش نیاز اولیه آن است و بدون آتش قابل تصور نیست، به انسان آموزش می دهد و در این راه هزینۀ سنگینی هم می پردازد. خدایان به کیفر این عمل نه تنها پرومته را از جمع خود طرد می کنند، بلکه وی را به ستیغ کوه زنجیر کرده و عقابی را بر او می گمارند تا جگر وی را که پیوسته ترمیم می شود تا ابد بدرد و پاره کند و بخورد. اینچنین شکنجۀ بیرحمانه و عذاب آور، مجازاتی است که خدایان در حقیقت برای کسی در نظر می گیرند که با آموختن صنعت (و توسعاً هنر) به انسان، او را در موضوع انحصاری خلقت و آفرینش با آنان شریک کرده است.
در اساطیر ایران نیز هوشنگ پادشاه پیشدادی آتش را به تصادف کشف می کند و به این طریق عنصر و انرژی مورد نیاز صنعت در اختیار انسان قرار می گیرد. قابلیت آتش برای ذوب فلزات و گداختن و نرم کردن و فرم دادن به فلزات که پایۀ انواع تولیدات صنعتی است از قدیم الایام برای بشر شناخته شده بوده است. علاوه بر این آتش در گرمابخشی و نورافشانی و فراهم نمودن خوراک همواره یار و یاور بشر بوده است. آتش در فرهنگ ایران همیشه مورد احترام بوده. پرستش آتش و قداست آن نزد ایرانیان دلایل زیست محیطی و اقلیمی بسیار قوی داشته و نزد اقوام آریایی که از سرمای استخوان سوز مناطق شمالی گریخته بودند، هم به موجب خاطرات و یادگارهای آنان و هم در زندگی جدید خود در فلات ایران که با زمستان های کم و بیش سرد و سخت مواجه بودند، همواره جایگاه شایسته و قابل ستایش خود را داشته است.

شاید بتوان گفت ایرانیان که آتش را ستایش کرده و می پرستیدند، پیش از دیگر ملت ها در آستانۀ ورود به جهان صنعتی قرار داشتند یا دست کم این شایستگی و استعداد را بیش از همه بالقوه نشان می دادند که شوربختانه در قرن هفتم میلادی ناگهان اسلام از راه می رسد. 

رفتار اسلام با آتش یعنی با عنصری که نزد ایرانیان مقدس بود و پرستش می شد، فاجعه بار بود. اسلام و قرآن از آتش که گرمابخش جان و جهان ما بود و با فراروندگی و سرکشی و تعالی شعله های خویش، مظهر عروج و غرور و بالندگی، و نماد و سرمشقی معنوی برای انسان به شمار می رفت و با نور و روشنایی و تابش شراره های زیبای خود، تاریکی را می زدود و راه و راستی را بر ما آشکار می نمود، عنصری پلید و زشت ساخت و آن را خوار و اهریمنی شمرد و آتش را تبدیل کرد به مظهر سوزندگی و رنج و درد و عذاب بشر و وسیله ای برای شکنجۀ انسان.
این دگرگشت مقام و معنی آتش فقط به تغییری در نگاه و دیدگاه ما متوقف نشد، بلکه حتا محتوای تخیل ما را نیز دستخوش دگرگونی ساخت. بطوری که مایۀ گرمی و آرامش جسم و جان انسان و یار مردم در شب و روز و زندگی و کار، تبدیل شد به دشمنی بدنهاد که جز در پی سوزاندن و سوختن و نابود کردن نیست. از آن پس هراس و بیم از رنج و عذابِ آتش دوزخ، خواب و بیداری انسان را آشفته می کرد. از آن پس این آتش که تاریک ساخته شده و در نهاد تیره خود ابلیس یعنی رقیب الله را نیز آفریده بود، گوشت و پوست بدن گنهکاران یعنی انسان هایی که از بردگی و سرسپردگی به الله سربازده اند و از او سرپیچیده اند را تا ابد می سوزانَد و مانند جگر پرومته، این گوشت و پوست هم بارها می روید و بارها می سوزد. (نساء/ ۵۶) 
این واقعیت هم که برخی گناه کاران در آتش دوزخ جاودانه و تا ابد می سوزند، مغایر خصلت مطهر و پاک کنندۀ آتش است. قرآن از هر کوششی برای اهریمنی و نفرت انگیز ساختن آتش و دگرگون ساختن رابطۀ آتش با انسان کوتاهی نکرده است. در قرآن خصومت آتش با انسان آنچنان عمیق می شود که آتش که یاور انسان و مایۀ زندگی است، به موجودی ضدبشر و دشمن کینه توز انسان تغییر ماهیت داده و دست در دست مرگ می نهد؛ بطوریکه برای ادامۀ حیات خویش، از انسان ها بجای هیزم استفاده می کند و از سوختن انسان ها نیرو می گیرد. 
بقره ۲۴/ تحریم ۶/ آل عمران ۱۰/ انبیا ۹۸/جن ۱۵

در حقیقت آنچه برای خدایان قابل تحمل نیست، یکی سرشت سرکش و بالارونده و فرازجو و متعال آتش است؛ دیگری تابندگی و نورافشانی و روشنایی بخشی آتش به زندگی آدمیان، که از این لحاظ رقیبی برای خدایان محسوب می شود: «الله نور السماوات و الارض». اما این تمام داستان نیست؛ بلکه از همه مهمتر آن ویژگی خاص آتش و کاربرد اصلی آن در صنعت و ساختن و آفرینندگی است و آتش به منزلۀ نیاز اولیه صنعت است که  حسادت خدایان را بطور جدی بر می انگیزد. چون صنعت انسان را در مقام خالق از خدایان بی نیاز می گرداند. طبیعی است که پدیدۀ «خدا» که جزو ملزومات عصر کشاورزی و دلمشغولی انسانهای پراکنده در بیابان هاست، در زندگی و دنیای صنعتی هیچ کاربردی نداشته باشد. (همانطور که شاهد بودیم عاقبت هم انقلاب صنعتی در اروپای قرن هیجدهم بر گور خدا پایه گذاری شد، پدید آمد.) به همین دلیل خدایان با جان سختی در برابر صنعتی شدن زندگی بشر مقاومت می ورزند. خدایان از بیم بی مصرف و بی اعتبار شدن نزد بشر، این مقابله و دشمنی را با عنصر آتش که مایه و پایۀ صنعت و سازندگی و خلقت است، به اشکال مختلف نظیر آن سرنوشتی که برای پرومته رقم زدند نشان می دهند. 
(در داستان «سه پایه ها» نوشتۀ ژان کریستوفر، موجوداتی فضایی که رفتاری خدای گونه نشان می دهند، با نابود کردن تمدن صنعتی بشر، انسان ها را به زندگی کشاورزی ناگزیر می سازند و کلاه هایی الکترونیکی بر روی سر افراد تعبیه می کنند که مانع اندیشیدن می گردد. چون انسان در زندگی کشاورزی اساساً به تفکر و اندیشه نیازی ندارد.) و خدا برای او کفایت می کند: «و من يتوكل على اللَّه فهو حسبه».

به هر تقدیر از بین دو تمدن عمده و مطرحی که در دنیای قدیم وجود داشت یعنی ایران و روم (غرب)، یکی از آنها یعنی ایران با چنین سرنوشت شوم و ناخواسته ای روبرو می گردد و تحت تأثیر آموزه های قرآنی، با خوارداشت آتش و پرهیز و دوری جستن از آتش به گونه ای روانی و نادانسته همراه با هول و هراس، و غفلت از درک معنا و مقام آتش در زندگی، درواقع از گردونۀ "جهان بالقوه صنعتی" یعنی جهانی که مستعد صنعتی شدن بود، جهانی که در آینده اش صنعتی شدن رقم خورده بود، بیرون انداخته می شود. این دقیقاً شبیه آن بلا و بدبختی دیگری بود که اسلام و قرآن بر سر ما ایرانیان آوار کرد. اسلام با حرام شمردن هنر، به خصوص با تحریم نقاشی و مجسمه سازی، سرنوشتی برای ما تدارک دید که بسیار طبیعی بود که در جهان آینده، این ما نخواهیم بود که مثلاً دوربین عکاسی و سینما و تلویزیون را اختراع می کنیم. 
( تازه این موضوع بدون در نظر گرفتن این حقیقت است که بطور کلی در فرهنگ اسلامی با کافر و مشرک و منافق خواندن متفکران و پرسشگران و سرکوب آنان و همچنین با بدعت شمردن هرشکلی از نوآوری که امری حرام و نکوهیده است - و در عمل منحصر به بدعت در دین و مذهب هم نیست و تمامی حوزه های زندگی را دربرمی گیرد - ریشه های تفکر و جستجو و کاوش و صرافتِ ابتکار و اختراع و اکتشاف، در ذهن و ضمیر انسان به گونه ای بنیادین خشکانده می شود. البته به این بحث می باید در مقامی دیگر پرداخته شود.)

به هر حال در تاریخ هم شاهد بوده ایم که تا سده های چهارم و پنجم هجری که گرمی و نور آتش مقدس در جان ایرانی کم و بیش به حیات خود ادامه می داد و آتش آتشکده ها هنوز بطور مطلق و در همه جا خاموش نگشته و اسلام و قرآن سلطۀ شرارتبار خود را بر ایران تمام و کامل نکرده بود، ایران فرزندانی اندیشمند و نابغه چون فردوسی و ابن سینا و فارابی و بیرونی و رازی و خوارزمی به خود دید و تقدیم جهان کرد. اما پس از آنکه آتش آتشکده ها رفته رفته به سردی گرایید، شعله های جان ایرانی هم خاموش شد و ایران و ایرانی در مغاک وحی قرآنی سقوط کرد و ایران بصورت «ایران اسلامی» یعنی ایرانی که توسط اسلام بلعیده شده، مسخ و دفرمه گشت؛ بی هویت شد؛ بی سیرت شد.
چنین سقوط بی نظیری در تاریخ ایرانزمین که فقط و فقط با تهاجم اسلام اتفاق افتاد، به اندازه ای عمیق بود که اندیشمند خوش فکری مانند عین القضات همدانی را به تجاهل وا می دارد تا بگوید نمی داند ایرانیان از پرستش آتش چه منظوری داشته اند.(*) در حالیکه او در قرن پنجم و ششم هجری می زیست و بسیار نزدیک بود به سرچشمه های تفکر ناب ایرانی و بدون شک خرد و جان و دل وی کماکان از گرمای باقیمانده از آتش مقدس در خاطرات ایرانی نیرو می گرفت؛ حتا اگر خود او از این حقیقت بی خبر بوده باشد.
عین القضات نیز همانند مولانا و دیگران اسیر قرآن و وحی اسلامی بود. آنان در ضمیر ناخودآگاه خویش عمیقاً ایرانی و آتش پرست و آزاده و آزاداندیش بودند؛ اما در سطح آگاه ذهن خود دچار و گرفتار کلام الله و اسیر و بدبخت و بیچارۀ جهان بینی مسموم و ضدبشر اسلام شده بودند. در واقعیت و درون جامعه نیز گردن هریک زیر تیغ اسلام قرار داشت. دندانها و نیش های الله که از شاهرگ گردن به انسان نزدیکتر است و توسط مؤمنان به کار گرفته می شود، آنان را در تمام عمر و در هر صبح و شام به خونریزی و جانستانی تهدید می کرد. شاهد هم بودیم که سرانجام عین القضات نیز چون حلاج و سهروردی و بسیاری دیگر طعمۀ الله شد. ( الله تا همین روزگار ما هم طعمه های خود را از میان متفکران و پرسشگران انتخاب می کند، مثل کسروی و سعیدی سیرجانی و محمد مختاری.)

همانطور که می دانیم واژگونه کردن و قلب و مسخ و همچنین پوچ و پست و تهی ساختن فروزه های فرهنگ ما توسط اسلام و قرآن، منحصر و محدود به پدیدۀ آتش نیست و انحطاط و سقوط جامعه و فرهنگ ایران در چاه بی ته اسلام متأسفانه تا به همین امروز و در زمینه های گوناگون تداوم یافته و در روزگاری از بنیاد دیگرگونه و در جهانی رو به آینده و پیشرفت و تحول و ترقی، بصورت غیر قابل باوری جریان دارد. 

پانوشت:
* این مطلب را غیرمستقیم در نوشته های سیدجواد طباطبایی خوانده ام.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه

بسط تجربۀ نبوی

18+

توضیح: تاریخ بلعمی ترجمه ای است که به دست ابوعلی محمد بن محمد بن عبدالله البلعمی وزیر سرشناس عبدالملک بن نوح و منصور بن نوح سامانی در سدۀ چهارم هجری از کتاب معروف تاریخ طبری انجام شده است. حکایت زیر را از جلد اول صفحۀ ۱۹۸ این کتاب برگرفته ایم!

چون پیغمبر علیه السلام از بدرالموعد بازآمد، و سال پنجم اندر آمد، زهرا اشراقی از نوادگان بنیانگذار جمهوری اسلامی را به زنی کرد. و زهرا نیکوترین زنان آن زمانه بود.

و قصۀ او چنان بود که پیغمبر علیه السلام یک روز به خانۀ محمدرضا خاتمی از اصلاح طلبان مشهور آمد به طلب او، و دست بر در نهاد. در باز شد، و زهرا به میان سرای نشسته بود برهنه. پیغمبر او را بدید، روی بگردانید و گفت: خاتمی کجا است و زهرا بدو گفت که در حزب مشارکت جلسه دارند. و پیغمبر علیه السلام زهرا را بسیار دیده بود پوشیده، و لیکن برهنه ندیده بود. پیغمبر او را به چشم خوش آمد. و خواست که دیگر باره بنگرد، اما چشم را بخوابانید و گفت: تبارک الله احسن الخالقین... و برفت. 

بلعمی می نویسد:
چون خاتمی به خانه بازآمد، زهرا بدو گفت: رسول الله آمده بود. خاتمی پرسید: چرا نگفتی که اندر آی. گفت: اندر نیامد، و من برهنه بودم، مرا بدید و چنین گفت. خاتمی گفت مگر تراش خوش آمد، مرا نیز با تو نشاید بودن. برخیز تو را نزد پیامبر برم که جانم را در مخاطره همی بینم. چون سربپیچم دیر نپاید که رسول الله نیمه شبی یک تن از آدمکش هایش را سراغم فرستد و در هر حال تو را تصاحب خواهد کرد. سپس نیز خواهد گفت به خاطر یک اصلاحطلب حتی دو بز هم شاخ به شاخ هم نخواهند گذاشت!

و خاتمی سوی پیغمبر آمد و گفت: زهرا را طلاق خواهم داد. پیغمبر گفت: چرا و چه عیب دیدی از اوی. گفت: هیچ ندیدم ولیکن نتوانم بودن با وی. پیغمبر گفت: برو و زن خویش را نگاه دار و نیکودار و از خدای عزوجل بترس. پس خاتمی برفت و زهرا را طلاق داد و پیغمبر را علیه السلام طلاق زهرا به دل خوش آمد! 

و آنروز را خاتمی احوال دیگرگونه بود و چون بید بر سر ایمان خویش می لرزید. همچون قماربازی اما دل بزرگ می داشت و نزد خود پیوسته همی گفت که رسول الله خلاف شرع که نکرده! اما بدیگر بار ابلیس بر او نهیب می زد که آیا خلاف شعور هم نکرده؟ و خاتمی را بسیاری افعال می شناخت که خلاف شرع نبود، اما خلاف شعور آدمی بود. 

بلعمی در ادامه می آورد:
و چون عدت زهرا بگذشت، زهرا سوی پیغمبر کس فرستاد و گفت: خاتمی مرا از بهر تو طلاق داد تا تو مرا به زنی کنی. و خدای دانست که پیغمبر را دل مشغول است و از طعنۀ طاعنان سخت نگران. پس خدای عزوجل که از پیامبر خویش بغایت می ترسید آیت فرستاد و گفت من زهرا را به تو دادم:
"(به خاطر بیاور) زمانی را که به آن کس که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودی می‌گفتی: «همسرت را نگاه‌دار و از خدا بپرهیز!» (و پیوسته این امر را تکرار می‌کردی) و در دل چیزی را پنهان می‌داشتی که خداوند آن را آشکار می‌کند. و از مردم می‌ترسیدی در حالی که مردم را سزاوارتر است که از تو بترسند! هنگامی که خاتمی از آن زن جدا شد، ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران اصلاحطلب ها - هنگامی که طلاق گیرند - نباشد؛ و فرمان خدا انجام شدنی است. هیچ گونه منعی بر پیامبر در آنچه خدا بر او واجب کرده نیست. این سنت الهی در مورد کسانی که پیش از این بوده‌اند نیز جاری بوده؛ و فرمان خدا روی حساب و برنامۀ دقیقی است!" (سورۀ احزاب، آیات ۳۷ و ۳۸)

بلعمی در خاتمه می نویسد:
مسلمانان را اعتقاد بر آن است که خداوند به پیغمبر علیه السلام دستور داد تا با زهرا ازدواج کند زیرا خداوند عزوجل می‌خواست این رسم غلط جاهلیت را که یک مرد نمی‌تواند با زن اصلاحطلب ها ازدواج کند از میان بردارد. والله اعلم
---------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۹, چهارشنبه

ضرورت شادی بر مرگ حاکم جائر

ده روز از مرگ اکبر رفسنجانی یکی از لاشخورهای حکومت اسلام و یکی از پلیدترین جنایتکارها و دزدهای جمهوری اسلامی گذشت، اما واکنشی بدانگونه که شایستۀ چنین اتفاق خجسته و میمونی بود، از سوی ملت ایران مشاهده نشد. آنطور که انتظار می رفت مردم ایران در مرگ و نابودی چنین عنصر پلید و تبه کار و تروریست و نیز به یمن رهاشدن و پاک شدن جامعه و زندگی و شهر و کشور خود از نکبت وجود حداقل یکی از روحانیان و جادوگران و کلاهبرداران الهی، شادمانی و پایکوبی و دست افشانی نکردند.

این قلم دو دلیل عمده برای این اتفاق می شناسد: 
بعضاً اینجا و آنجا شنیده می شود که نباید از مرگ دیگران خوشحال بود؛ چون فی المثل این سرنوشت خود ما نیز هست و مرگ شتری است که در خانۀ هر کسی می خوابد. یا اساساً مرگ موضوعی نیست که موجب شادی ما شود و از این قبیل نصیحت های به ظاهر اخلاقی که آخرینش را از زبان آقای مهندس بهرام مشیری شنیدم که از قضا ارادت خاصی هم به این بزرگوار دارم. 
در این موارد آنچه کاملاً نادیده گرفته می شود، تفاوتی است که مابین مرگ به عنوان موضوعی شخصی و خصوصی و مرگ شخصیتی حقیقی وجود دارد، مثلا فوت همسایه و نانوا و رفتگر محله... با مرگ حاکم و سلطان و شاه و رئیس جمهور و در مجموع مسئول و صاحب منصبی دارای شخصیتی اجتماعی و سیاسی. یعنی این امر قاعدۀ کلی نیست. در مورد اخیر، هم تأسف و اندوه و هم شعف و شادی ما، بستگی تام و تمام دارد به نوع  عملکرد و رفتار و تصمیم گیریهای مقام فوت شده در زمان حیات خود و تأثیر آن بر زندگی و سرنوشت ما و سرنوشت آیندگان این سرزمین.
در جایی از قول بوعلی سینا خواندم که توصیه می کند باید برای حاکم جائر آرزوی مرگ کرد! بنابر این ملاحظه می شود که در این مبحث خلطی صورت گرفته و دو موضوع به واقع نامربوط، به یکدیگر مربوط دانسته شده. بسیار بجا و سزاوار و پسندیده است که در مرگ قاتل فرزندان خود و سارق هست و نیست کشور خود و مرگ عفریته ای که به همراه علما و فقها و سایر کفتارهای اسلام، نزدیک به چهل سال ملتی را به اسارت گرفته بود و تا لحظۀ آخر عمرش در جهت حفظ و حراست از حکومت نامردمانِ آزادی کش با تمام توان خود می کوشید... جشن بگیریم، هلهله کنیم، بخندیم، برقصیم و از شادی در پوست خود نگنجیم؛ به همان صورت که در مرگ خمینی چنین کردیم. 

دلیل دوم اینکه جامعۀ ما هم در سطح عامه و عموم مردم و هم بویژه در طیف تحصیلکردگان و دانشجویان و هنرمندان و صاحبان فکر و قلمش، غالباً فریب جناح حقه باز و کلاش و کلاهبردار اصلاح طلب جمهوری اسلامی و نیز جریان خیانتکار و بی وطن و روانپارۀ ملی - مذهبی را خورده است. نواندیشان دینی و به اصطلاح روشنفکران مذهبی هم در این دغلکاری سهم عمده ای داشته اند. از هدف های اصلی این طیف ها  بعد از به تأخیر انداختن سقوط جمهوری اسلامی، تطهیر پایوران جنایتکار این رژیم است که در ۳۷ سال گذشته هرکدام در مقاطعی حاکم و مسئول و مقامی و وزیری و وکیلی بوده اند و در همۀ بدبختی ها و گرفتاری های مردم سهم و نقش اساسی داشته اند. اشکی که این تمساح ها برای ممنوع تصویر شدن خاتمی حقه باز می ریزند که هشت سال در رأس قوۀ مجریه به ریش مردم و آرزوها و مطالباتشان مزورانه خندید و یا آنگونه که برای حصر و حبس خانگی دو تن از کلاهبرداران به اصطلاح جنبش سبز که جوانان بسیاری را در خیابانها به کشتن دادند و سپس به سوراخ هایشان خزیدند یقه می درانند، جز پیراستن و پاک کردن سیاهی ها از چهرۀ این سیاهکاران تاریخ ایران، هیچ هدف و منظوری را تعقیب نمی کند. از روباه مکار و دسیسه بازی مثل اکبر رفسنجانی، رهبر اپوزیسیون ساختن و مردم را به امید تغییری در روزگار فلاکتبار خود سرکار گذاشتن، مهارت و هنرمندی چنین شیادانی است. اینان بودند که از چهرۀ کریه یک تروریست و آدمکش و از یکی از سرسخت ترین دشمنان الهیِ آزادی و حقوق انسان، فردی به ظاهر میانه رو و مظلوم و حامی مردم در مقابل ولی فقیه و پاسداران ساختند و به جامعه قالب کردند. البته در این جریان حافظۀ چند ثانیه ای ملت ایران هم که از یک سوراخ بارها گزیده می شوند بی تاثیر نبوده!

تمامی این طیف ها و گروه ها، دست های خود را در پشت سر با دست های ولی فقیه و پاسدارها و آخوندهای گردن کلفت قم و اصفهان و مشهد گره زده اند و اختلافی اگر هست که همواره از اول انقلاب هم وجود داشته، به معنی رقابت در تقسیم و سهم بری از سفرۀ غارت دارایی ها و منابع کشور است و حرف تازه ای هم نیست. معنی عدالت و قسط و عدل در اسلام هم از ابتدا چنین بوده و به این روش پیگیری می شده. همین امروز در خبرها خواندم که سیدمحمد خاتمی فرموده است: "اميدوارم «آشتی نسبی» كه از اثرات درگذشت آيت‌الله هاشمی شكل گرفته با محوريت رهبر ایران تداوم داشته باشد. اميدوارم بزرگان كشور به خصوص مقام معظم رهبری ما را وارد عرصه جديدی از زندگی برای خدمت به مردم و اعتلای كشور كنند."
به بیان دیگر محمد خاتمی حضور مردم در تشییع جنازۀ رفسنجانی و  حضور در خیابان ها را برای فشار از پایین و چانه زنی از بالا و سهم خواهی بیشتر مناسب دیده است.

حقیقت دیگر این است که روشنفکرترین و به ظاهر لیبرال ترین افراد در این طیف ها مانند فرضاً مصطفی تاج زاده و محس میردامادی و یا تقی رحمانی و رضا علیجانی از گروه اول و دوم و یا یوسفی اشکوری و نمیدانم محسن کدیور از گروه سومی که در بالا نام بردم، با طالبانی ترین و داعشی ترین آخوندهایی همچون مصباح یزدی و اعلم الهدی، اعتقادات مشترک، دغدغه های مشترک و منافع مشترک دارند. آن موضوع مشترک هم مشخصاً حفظ  و دوام اسلام است. یعنی حفظ عامل اصلی عقبماندگی و فقر و جهل و فلاکت و شوربختی ملت ایران. آخوندها و اصلاح طلب ها و ملی - مذهبی ها، زامبی های جامعۀ ایرانند. اینان به گونۀ مزمن و وخیمی به بیماری اسلام مبتلا هستند. نوعی بیماری که هنوز بشر داروی مؤثری برای درمان و ریشه کنی آن کشف نکرده است.
از سیدمحمد خاتمی با دوم خردادش تا مهدی کروبی و میرحسین موسوی و جنبش سبز و تا دولت تدبیر و امید حسن روحانی با جعبۀ مارگیری برجام، جملگی در جهت حفظ و دوام اسلام کوشیده اند و در تمام این سالهای سیاه، عربدۀ اسلام - اسلام سرداده اند. وگرنه جمهوری اسلامی هم مانند هر نظام سیاسی دیگر عمر مشخصی دارد و دوران پیدایش و رشد و انحطاط و زوالش را بنا به ناموس تاریخ و سرنوشتی محتوم، بطور طبیعی طی خواهد نمود و سپس در دالانهای پر پیچ و خم تاریخ محو خواهد شد و هرگز بیشتر از بیماری مزمن و بدخیم اسلام و قرآن و وجود آخوند در جامعه، مایۀ تیره روزی و فلاکت و ادبار ما ایرانیان نیست.

شرکت تعداد زیادی از مردم و شعارهای پوچ و پست و حقارتباری که در مراسم تشییع جنازۀ رفسنجانی فریاد زدند، نظیر "یا حسین میرحسین" و یا "سلام بر هاشمی درود بر خاتمی" نشاندهندۀ سُرخوردن روی پوست موزی است که شیادان اصلاحطلب در پیش پای مردم قرار داده اند و از آنان آلت فعلی ساخته اند برای زورآزمایی با جناح رقیب خود و گرفتن امتیاز بیشتر جهت غارت ثروت های کشور. اگر هم قشرهایی از مردم گمان برده اند که خیلی زرنگ هستند و در نظر دارند با این حربه و به اصطلاح تاکتیک، و با حمایت از خاتمی و کروبی و موسوی به جنگ دار و دستۀ علی خامنه ای و گرگ های سپاهی رفته، آنان را ضعیف ساخته و به خواسته های جامعه همچون آزادی و دموکراسی و حاکمیت ملی دست یابند... که بنا به مثلی باید گفت: "دُم روباه از زرنگی به تله می افتد." 
در ابتدای انقلاب هم بسیاری از احزاب و روشنفکران و فعالان سیاسی به خیال اینکه از خمینی و آخوندها بصورت پلی برای عبور از رژیم شاه استفاده خواهند کرد و پس از چندی قدرت را خود به دست خواهند گرفت، پشت سر آخوندها راه افتادند و ابلهانه شعار آزادی سردادند. بی آنکه بدانند حقیقتاً آخوند کیست و آزادی یعنی چه. آنوقت خودشان پلی شدند برای عبور خمینی و همپالگی هایش.

جمهوری اسلامی را با اسلامش و در تمامیتش و با هردو جناح اصولگرا و اصلاحطلبش باید به گور سپرد و برای مرگ هر یک از پایورانش باید شادی کرد و خشنود بود. 
---------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com